تبليغاتX
هارمونیوم

هارمونیوم

وای من تندخو نیستم ! این هایی که در مورد خودم نوشتم دیگه خیلی افراطی بود. تازگی هر وقت می خوام از خودم ایراد بگیرم ترمز می برم ! هر کی ندونه فکر می کنه چه موجود ترسناکی هستم. نه ... اینطور نیست. من وقتی می نویسم از واقعیت فاصله می گیرم و وارد یه دنیای فانتزی می شم که به داستان شبیه می شه. من تندخو نیستم. هیچ وقت نزدیکش هم نبودم.

اصلاً من دیگه در این باره از خودم ایراد نمی گیرم. چون می دونم اگه شروع کنم دیگه تا آخر می رم و خودم رو دیکتاتور سنگدل قرن می کنم . مگه آرامش و احترام و مثبت بودن صفت ذاتی ما نیست ؟! مگه مهربانی نیاز به توضیح و توجیه داره ؟ چطور می تونم در برابر اطرافیانم که همشون عزیز هستن، تندی کنم ؟! کسانی که غم هاشون دلم رو کباب می کنه. تندی ؟! من ؟!!  من که همش عصبانیتم رو تو خودم ریختم و از گل نازک تر به کسی نگفتم ... تندخو ؟! وای خدا اینا چی بود نصف شبی نوشتم ! من فقط چند بار تو خونه داد زدم. فقط و فقط تو خونه. اون هم با کلمات درست و کاملاْ محترمانه ... هیچ وقت بیرون با هیچ کسی قهر و دشمنی نداشتم و هیچ وقت کوچکترین حرف تندی با کسی رد و بدل نکردم. این طبیعت و تربیت من از کودکی بوده و از این نظر رکورد دارم. چرا همش باید موضوعات تلخ خودساخته رو تفسیر و توجیه کنم ؟! بسه دیگه. به خدا من همیشه همه جا تلاش کردم به همه خوش بگذره و تا اونجایی که در حد و توانم بوده به همه امیدواری و انرژی مثبت بدم. اگه تو این چند سال هم چند بار از این مسیر خارج شدم، عذاب وجدان من رو آزاد نگذاشته. هرچند همیشه معذرت خواهی کردم، اما هزینه هایی به من تحمیل کرده که مثل گذر زمان بازگشت ناپذیر بودن. من هم مثل همه کامل نیستم. ممکنه عصبی شده باشم. اما هیچ وقت بی احترامی نکردم. و گلایه ام از روزگاره که چرا هزار بار خوبی رو ندید و یک بار خطای من رو به چنین مجازاتی پاسخ داد. تو می دونی من چی می گم.

این چیزایی که گاهی در مورد خودم می گم خیلی هاش به خاطر احساس بدیه که نسبت به خودم پیدا کردم. من ریشه های اشتباهات و سختی های این سالها رو در خودم دارم جستجو می کنم و برای همین نوک پیکان انتقادات رو متوجه خودم می دونم. این هم تمرینیه برای اینکه دیگران رو بیخود مقصر به حساب نیارم و به خودم بهتر نگاه کنم و فرافکنی نکنم. برای همین گاهی زیاده روی می کنم و در بیان انتقاداتی که به خودم وارد می دونم، از واقعیت فاصله می گیرم. من هیچ وقت اخلاقم تند نبوده و نخواهد بود. ذات من در برابر تندی و بداخلاقی می ایسته. من دنیا رو طوری دیدم و و خودم رو طوری ساختم تا با همه وجود برای شادی و امید و آرامش برای اطرافیانم و جامعه ای که در اون هستم تلاش کنم و به خودم اجازه ندم بر غمهای عزیزانم غمی اضافه کنم یا رنج هاشون رو ببینم و بی تفاوت باشم.

 

بگذریم. قصد من از نوشتن این چند خط چیز دیگه ای بود. هر چند این توضیح در مورد نوشته قبلی می تونه مقدمه ای برای حرفهایی باشه که مدتی بود می خواستم مطرح کنم. بگذار از اینجا ادامه بدم. بعد از وقایع این یک ماه در ایران، مردم همه همدیگر رو خیلی بیشتر از قبل دوست دارن. به هم احترام می گذارن. اصلاً یک جور دیگه به هم نگاه می کنن. با یک جور احساس اشتراک، اشتراک در رنج ها و امیدها، با یک جور احساس بزرگی و ستایش نسبت به همدیگه...  همه همدرد هستن. این رو عمیقاً در این مدت حس کردم. من از کسانی که در گذشته قبولشون نداشتم، حالا با کمی احساس شرم از قضاوت غلطم با احترام یاد می کنم. چون همه شرافت و آزادگی خودشون رو برای آینده ایران آزاد و متمدن و مدرن، در اوج نجابت و بزرگواری نشون دادن. نشون دادن که چه درک بالایی دارن. چقدر انسانیت و وجدان براشون مهمه و در برابر آینده فرزندان این سرزمین مسئولیت و تعهد دارن.

 هر کسی به سهم خودش در این مبارزه انسانی و پاک، نقشش رو ایفا کرده. در راهپیمایی ها جون خودشون رو به خطر انداختن، در این روزهای تاریک امیدها وغم هاشون رو با هم قسمت کردن، به هم دلداری دادن، با هم گریه کردن، فریاد زدن، و شاید گاهی هم در عمق چشم های هم کورسوی امیدی دیدن و لبخند زدن.

این روزها همه با هم مهربون شدن. کسانی که از هم دلگیر بودن، حالا کنار هم می شینن و مدت ها با هم درد دل می کنن. این رو داریم می بینیم. اینها قصه نیست. همه درد مشترکی رو فریاد می زنن. همه با هم در یک جبهه هستن. چون همه دشمن مشترکی داریم. مبارزه ما برای آزادی سرزمینیه که شایسته بهترین هاست . ما لیاقتمون اینی نیست که الان داریم درش زندگی می کنیم. ما برای ساختن آگاهانه زندگی، برای روشنفکر بودن، انسان بودن، برای شرافت و نجابتمون تلاش کردیم و سختی کشیدیم و حالا حق داریم در کشوری زندگی کنیم که بهترین هایی که ما خودمون می خواهیم، برای نمایندگی از مردم به حکومت انتخاب بشن. ما ضرورت آزادی و دموکراسی رو با همه وجود لمس کردیم. روشنفکری، متمدن بودن، مدرن بودن، آزادی و تعامل همه اندیشه ها، هنر، فرهنگ، قلم، شرافت و کرامت انسان، پیشرفت و بالندگی ... همه اینها حقوق مسلم و غیر قابل تردید تک تک ایرانیان آزاده و فرهیخته و نجیبه.

من کوچک بودم. باز هم از همه عقب تر بودم. فرزندان ایران نجیب ترین ها و آزاده ترین ها هستن. ای کاش زودتر با هم آشتی می کردیم و به این باور عمیق می رسیدیم که در ذات ما قهر و کینه نیست. من برای همیشه هرچه بددلی و قهر و تاریکی در دلم نسبت به بچه های ایران بود رو از خاطرم پاک کردم. همه داریم بدی ها رو یک به یک از دل هامون محو می کنیم. رنج این روزها رو از چشمای همه می خونم. تو صداهاشون می شنوم، تو نوشته هاشون، درددل هاشون، بی حوصلگی هاشون، در وجود همه می بینم، می شنوم، حس می کنم. هوای این روزها بوی رنج می ده. اما نسیم ملایمی از افق امید وزیدن گرفته که روزی روزگاری به همین نزدیکی، طوفان بیداری فرزندان نجیب ایران در برابر شب زدگان و دزدان آفتاب آزادی این خاک می شه تا طومار یادگارهای شوم اونها در این سرزمین رو با هرچه از تاریکی و دروغ و عقب موندگی در این خاک به جا گذاشتن، بپیچه و به زباله دان تاریخ بندازه.

و فردای طوفان از گوشه گوشه این خاک گلهایی خواهند رویید که سرخی گلبرگ هاشون رو از عشق، و سبزی برگ هاشون رو از طراوت و امید مردمان دوباره زاده شده این سرزمین به امانت گرفتن. مردمانی که پاکی دل هاشون، زمینه ی این خاک رو به رنگ سپید آراسته می کنه... تا دیگه کسی با زور و تزویر، مردمان ساده و بی آلایش ایران رو به خانه های نا امن ریا و دروغ و نمایش و خرافه دعوت نکنه. تا دیگه کسی برای نان، عشق رو در پستوی خانه نهان نکنه. تا دیگه صدای هنرمند و نویسنده و روشنفکر این مملکت در پشت دیوارهای اتاقش یا پشت میله های زندان یا زیر شلاق اعتراف خفه نشه. تا سرمایه های خدادادی این خاک، به حساب بی کفایتی و دروغ و ریای تاریک دلان به یغما نره. تا حقوق اولیه و مسلم این مردمان شرافتمند در زیر چکمه های تحجر و خرافه پایمال و در لابی های فساد دیکتاتورها مصادره نشه. تا دیگه مردم مجبور نباشن تاوان بی کفایتی و بی مسئولیتی شب کوران رو پرداخت کنن. تا دیگه مجبور نباشن برای مطالبه حقوق به تاراج رفتشون در برابر گلوله های اربابان قدرت بایستن. تا دیگه نبینن اون روزی رو که فرزندان ایران تاوان آزادگیشون را با خون خودشون می پردازن. تا دیگه سطرهای کتاب آزادی ایران رو به رنگ سرخ نبینیم ...

و تا اون روز ما همه با هم و در کنار هم هستیم. تا احساس کنیم رنج ها و دلتنگی هامون، صدای مشترک ماست. تا اشک ها و لبخندهامون معنا و دلیل امیدمون برای فردا و فرداها باشه. تا فریاد رهایی از زندان سطحی نگری و دروغ و تزویر و عقب موندگی در هزارتوهای تنهایی و در پس دیوارهای اتاق هامون در نطفه خاموش نشه. فریاد برای بازیافتن کرامت و آزادگی ...برای عمیق زیستن، شاد زیستن، بالندگی، برای یافتن جایگاه حقیقی اندیشه، قلم و هنر ... اونطور که فرزندان فرهیخته ایران شایسته اش هستن.

و گذار به سوی آزادی و دموکراسی در یک جامعه مدرن و خردورز که تحجر و خرافه و سنت های مقدس مآبانه اما توخالی و بی اصالت در اون جایی ندارن، با حرکت و جنبش فکری قشر فرهیخته و روشنفکر امکان پذیر می شه. این مسالمت آمیز ترین و شایسته ترین راه برای این فرایند گذار خواهد بود. اگه می خواهیم نسل ما و نسل های بعدی در ایران آباد و آزاد زندگی کنن و ببالن، ناگزیر از قدم گذاشتن در این راه هستیم. و با قطعیت باید بگم نباید اجازه بدیم عوام گری و حرکت های توده ای کم مایه به جنبش مدرن و صلح طلب آزادی خواهی در ایران راه پیدا کنن. توده هایی که فقط برتری عددی دارن، اما به دلیل نداشتن پشتوانه فکری و فرهنگی و نداشتن درک و افق فکری مترقی از آینده ایران پیشرفته و آزاد، خواسته و ناخواسته در این حرکت اخلال ایجاد می کنن. و این بر عهده ماست که آگاهی و درک خودمون رو با مطالعه و تفکر و تمرین مسئولیت پذیری اونقدر قوی کنیم تا برتری عددی اونها نتونه خواسته ما رو تحت الشعاع خودش قرار بده و ما خودمون با قدرت سرنوشت این جریان و آینده خودمون و ایران رو در دست بگیریم. تجربه تاریخی رو هرگز نباید از یاد ببریم و بدونیم تا وقتی جنبشی پایگاه و مایه فکری عمیقی نداشته باشه، نمی تونه به اهداف اصیل خودش دست پیدا کنه و ناگزیر به انحراف یا شکست و سرخوردگی کشیده می شه.

ما فردای آزادی ایران رو نه با انفعال و سکوت، که با مسئولیت پذیری و پویایی به انتظار می نشینیم. روزی که دست در دست هم  فریاد بزنیم :

"نگاه کن ایران من سبز شده است... سرخی پرچمش زمین خیابان هاست... و مردمش سفیدی انکار خشونتند...

نگاه کن ایران من ... سبز و سفید و سرخ ...

نگاه کن اعتبار ایرانی بودنم پس گرفته شده است. " 1


1.      برگرفته از مقاله " اشک را سبز بکش گلرخ" از وبسایت مسعود بهنود

تصویر سازی : گلرخ نفیسی

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 2:44  توسط فرشاد  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

  اون چیزی که به عنوان اشتباهات یا بدسلیقگی های این سالها ازش مرتب اسم می برم، خیلی به شایستگی ها و سطح فکر و این جور ویژگی های اساسی آدم بستگی ندارن . بیشتر به روحیات و عادات برمی گردن. با این حال خیلی تعیین کننده ان. من هزینه های فوق العاده زیادی به خاطر همین چیزا پرداخت کردم و فقط خودم می دونم که چقدر سنگین و حتی جبران ناپذیر بودن.

  بدبین و منفی باف نیستم اما خودم می دونم که خیلی چیزهایی که به خاطر توانایی ها و تلاش هام حقم بوده که بهشون برسم، به دلیل همین روحیات بد و نداشتن آرامش و اعتماد به نفس، ازشون محروم شدم. و بارها دیدم که کسانی که در این مرتبه نبودن جای من رو گرفتن و اون موقعیت ها رو با روش هایی که خیلی وقتها چندان هم اخلاقی نبودن، تصاحب کردن. (این رو هم بگم که تعبیر من از کلمه اخلاقی موضوع ظریف و دقیقیه و فرسنگ ها از تعبیر نخ نما شده و سنّتی این کلمه که همه ما از شنیدن هزار باره ی اون دلزده شدیم فاصله داره. به جای اخلاقی می تونیم بگیم مسئولانه یا شرافتمندانه که شیک تر و مدرن تره. گزاره های اخلاقی در جامعه مدرن نقش خیلی مهمی بازی می کنن و من عمداً این کلمه رو با عبارات دیگه جایگزین نکردم تا کارکرد امروزی اون رو تو نوشته هام تثبیت کنم. من عموماً از این کلمه استفاده می کنم و معنای خودم رو براش دارم . نه معنای پیرمردی و ملال آوری که معلمین ناموفق اخلاق به عنوان ارزش (!) به زور به خورد نسل ها دادن)

  صرف نظر از ضعف های روحیم در گذشته (که تازه خیلی هاشون هم از بی مسئولیتی آدم های اطراف در درونم ریشه گرفتن)، من باز هم حق داشتم که از دست جامعه عصبی باشم. چون من به خاطر مسئولیت پذیری و تعهدم به رعایت خیلی از اصول اخلاق اجتماعی در جامعه مدرن امروز، از حقوق خودم محروم شدم (دنیای وارونه!). در حالی که در یه جامعه با ارتباطات اجتماعی سالم ، این ویژگی ها برای من یه امتیاز محسوب می شد و من به جایگاهی که به خاطرش این همه زحمت کشیده بودم می رسیدم. اما اینجا من فرسوده شدم. و دیدم که درست به خاطر داشتن این ویژگی اصیل از حداقل حقوقم دارم محروم می شم. از امتیازاتی که در یه جامعه متعهد و مسئول، حتما بهشون می رسیدم. چون به خاطرش سختی کشیده بودم و این موازنه بین تلاش ها، توانایی ها و امتیازات از یه طرف و دستاوردها از طرف دیگه در جوامع خردورز و شایسته سالار همیشه وجود داره. من هیچ چیز رو بدون سختی و زحمت بدست نمی آرم. این هم قسمت مهمی از تعهدات منه. من تمام حقوقم رو به خاطر امتیازاتم مطالبه می کنم. نه چیزی کمتر می خوام، نه بیشتر. اما اینجا به حداقل ها هم باید رضایت داد.

  چیزی که من رو دلگیر می کنه اینه که این خودداری و متانت و تعهد اخلاق گرایانه، خیلی جاها کارکردش با بی عرضگی یکی می شه . و بعضی ها اونقدر مسئولیت (بخوانید جنبه !) ندارن که در یه چنین موقعیتی تفاوت این دو رو بفهمن و کمی در برابر این زیاده خواهی و شلختگی رفتاری خودشون شرم و متانت به خرج بدن. کاری که اونا می کنن اینه که وقتی میدون رو خالی دیدن، با خیال راحت احساس یکه تازی بهشون دست می ده و در واقع از این سکوت و خودداری از طرف کسی مثل من سوء استفاده می کنن. در جامعه ای که شایستگی ها دیده نمی شن، بهتره که آدم سکوت کنه و ناظر باشه تا اینکه بخواد به هر قیمتی شده برای مطالبات هرچند به حقّ خودش به این در و اون در بزنه.

  تعهد و مسئولیت هم تو خون آدم نیست. آدم باید خودش هر روز و هر ساعت به خاطرش سختی تحمل کنه و زحمت بکشه. اصالت از آسمون نمیاد. من اصالت و پرستیژ خودم رو از هیچ کس نگرفتم. خودم ساختمش. می دونی که چقدر سختی تحمل کردم. همین جا هم بگم که من به این بخش از زندگیم اتفاقا خیلی ایراد وارد می دونم و باید خودم رو مرتب اصلاح کنم و از خودم انتقاد کنم. چون افراط خام من در تحمل سختی، خیلی اذیتم کرد. در واقع من از اون ور پشت بوم افتادم ! قرار نیست آدم اینقدر همه چیز رو سخت بگیره. تو به نکته کاملا درستی اشاره کردی. گفتی که همه داریم روزای سختی رو می گذرونیم. ولی دلیل نمی شه که آدم برای خودش زندان درست کنه. این دقیقا همون ایراد بزرگ من بود که هزینه های سنگینی رو به من تحمیل کرد. زندان من خیلی طولانی و بی دلیل بود.

  تعادل یه قانون طبیعیه که آدم باید از اون تبعیت کنه. شادمانی و آرامش واحساس سبکی و آزادی در انتخاب همین موضع متعادل و آگاهانه است. شادمانی در بودن در کنار دوستان، به دل نگرفتن اشتباهات و بدی ها، و احترام گذاشتن به همه روحیه ها و سلیقه ها... اینها اشتباهات بزرگ من بوده و می خوام که اینها رو بدونی. این خیلی مهمه که اینها رو در میون بگذارم و صادقانه بگم که اشتباه کردم و حالا تغییر کردم. الان خیلی چیزها رو می دونم و به روش های بهتر و مثبت تری اعتقاد دارم. باید بدون تعارف بگم زندانی که برای خودم درست کردم، من رو از طبیعت خودم دور کرد. من رو بداخلاق و منزوی و بدبین کرد و باعث شد هیچ دوستی نداشته باشم. این موقعیت اونقدر پیچیده بود که من رو هم مغرور کرد و هم اعتماد به خودم و جامعه اطراف رو ازم گرفت. یعنی دو موقعیت متضاد در کنار هم در من شکل گرفت: غرور و نداشتن اعتماد به نفس !

  معلومه که این حالت اصیل نبود. شکننده و خام بود. خودم هم نمی دونستم ماهیتش چیه. حالا تقریبا می تونم اون رو تحلیل کنم. از یه طرف به خاطر شکل خاص زندگی که در این سالها مجبور شدم خودم رو باهاش تطبیق بدم، تمایل به غرور و نجوشیدن با آدما در من شکل گرفت و به تدریج درونی شد. از طرف دیگه واقعا حس می کردم کسی نیستم. هنوز هم حس می کنم در برنامه هام شکست خوردم. افق ها رو دیده بودم. آدمای بزرگ و کارای بزرگ رو می شناختم. و حس می کردم (و می کنم) خیلی کوچکم و هیچ کاری نکردم. و تازه از همین برنامه متوسط خودم هم دو سال عقب موندم! این دو روحیه متضاد در یک دوره زمانی بر هم انطباق پیدا کردن و این تصویر عجیب و نا مانوس رو از من ساختن. من اینها رو می گم تا معلوم بشه منشاء این روحیه خیلی هم عجیب و غریب و مرموز نیست. مجموعه اتفاقات و مکاشفه هایی هستن که تو زندگی هر آدم مسئول و نُرمالی ممکنه پیش بیان. مساله مهم اینه که این دوره ها گذرا هستن و نباید در این منطقه ی موقت و نا امن درجا بزنیم. نباید این دوره رو اونقدر کش بدیم تا روحیات اقتضای اون دوره در ما درونی بشن و ریشه بگیرن. اشتباهی که من مرتکب شدم !


   خلاصه اینکه انتقاد مداوم و بدون تعارف از خود رو باید یاد بگیریم. عجیبه که این صفت در ماها خیلی کمرنگه. کمتر کسی از گذشته خودش ایراد می گیره. کمتر کسی به اشتباهات خودش اقرار می کنه. این از غرور میاد. و همینطور از اینکه اصلا احساس نیازی به تغییر پیدا نمی کنیم. فکر می کنیم همه چیز سر جای خودشه و اگه هم مشکلی باشه از بیرونه. نه از من. به این می گن فرافکنی ! در این صفت ما ایرانی ها واقعا استادیم. من هم گفتم که این پتانسیل رو دارم که به خاطر غرورم خیلی کارا رو انجام ندم. خیلی کارا... و البته به خاطرش باز هم سختی تحمل  کردم و می کنم و خواهم کرد.

  اما این ویژگی ذاتی رو با اصلاح و تمرین  دارم به سمت درستی هدایت می کنم. یعنی تلاش می کنم این غرور به جای اینکه بار منفی داشته باشه، تبدیل به یه مفهوم عمیق از احساس کرامت و بزرگی بشه. حتما متوجه منظورم هستی. یه مرز باریک بین این دو مفهوم وجود داره ... یکی آدم رو به پرتگاه می بره و همه دوستانش رو ازش می گیره. و دیگری آدم رو به جایگاه اصیلی که شایسته اش هست می رسونه.

  پس من به غرور گذشته خودم که باعث شد همه رو از خودم برونم و تنها بشم اقرار می کنم. تعارفی هم در کار نیست. و به نظرم اشکالی هم نداره که آدم این چیزا رو راحت بگه. آره. من مغرور بودم . خیلی جاها هم عصبی و دلگیر بودم. این ویژگی جامعه امروز تهرانه که بچه های نسل ما تحت فشارهای روحی فوق العاده ای هستن. از چندین جهت فشار روشونه. خانواده، درس، کار، تفریح، انتخاب آدما، زندگی شخصی، پول، استقلال، قرار گرفتن در برابر انتخاب های اخلاقی، عمیق و متعهد بودن و موندن و ... ( و این رو بدون تعارف و خود بزرگ بینی باید در نظر داشته باشیم که خیلی از این تعهدات و فشارها اصلا در معادلات فکری آدمای متوسط جایی ندارن و طبیعیه که اونها مثل ما سختی نمی کشن و زندگی های شادتر و بی دغدغه تری دارن. این هم از بازی های روزگاره که هرچی آگاه تر و مسئول تر باشیم، بر عکس بیشتر زندگی بهمون سخت می گذره و هر چی بی خیال تر و معمولی تر باشیم زندگی رنگ و روی بهتری داره)

  همه اینها برای آدمایی از جنس ما که باز هم می گم باید بهترین های نسل خودمون باشیم، تبدیل به بارهای سنگینی می شن که آدم رو تحت فشار می گذارن. و آدم تحت فشار ممکنه عصبی بشه؛ از آدما دوری کنه؛ جسمش آسیب ببینه؛ اعتماد به نفسش رو از دست بده؛ آستانه تحملش پایین بیاد و زود از کوره در بره و ... این حق رو باید به هم بدیم که اینها پیامدهای طبیعی و منطقی این فشارها در جامعه امروز هستن و این تغییرات منفی رفتاری چیز عجیب و غیر منتظره ای نیست. اگه غیر از این باشه باید در تعادل و تکامل شخصیتی خودمون تردید کنیم.

  من هم درست در این دوره بود که عادت های رفتاری غلطم شکل گرفت و روحیات مثبت و شادم که در ذات من بودن، تبدیل به عصبیت و تندخویی و انزوا شدن و از شانس بد من درست در این دوره به هم رسیدیم و تصویر من رو همین خصوصیات منفی ساختن. خصوصیاتی که موقت بودن و اصالت و ریشه ای نداشتن. اگه می خواهیم واقعیت ها رو صادقانه و بدون پیش داوری ببینیم و در جامعه ای واقعی (و نه خیالی) زندگی کنیم، باید در برابر هم سعه صدر داشته باشیم و به هم فرصت بدیم و امیدوار باشیم که در همیشه روی یه پاشنه نمی چرخه و در مورد همدیگه در روزهای خوبمون قضاوت کنیم.

  کسی مثل من نمی تونه الکی خوش باشه و چشم به حقایق جدی زندگی ببنده. من از نوجوونی در برابر دیدن واقعیت های دنیا هم کنجکاو بودم و هم متعهد. بله. اگه منم مثل خیلی ها بی تفاوت و چشم بسته بودم، ظاهرا خیلی شادتر و موفق تر بودم. هم تو دوران تحصیل، هم کار و هم ارتباطات اجتماعی. اما من به خاطر اینکه خیلی چیزها رو می دونستم و دنیا رو با همه حقایق تلخ و شیرینش دیده بودم، نمی تونستم بی تفاوت و شاد باشم.  من دنیا رو فیلتر شده ندیدم . اون طوری که فقط اون چیزایی که به نفع من باشه و باعث شادمانی و امید در من بشه رو ببینم و چشمم رو به روی چیزایی که ناگزیر تلخی و تنش و چالش در زندگیم بوجود می آره ببندم ! نه. من دنیا رو سوا نکردم. همه چیز رو درهم دیدم و حالا دارم تاوان آگاهی ام رو می پردازم .

  دوران جوونی برای کسی با خصوصیات من در جامعه امروز ایران، دوران شادی نمی تونست باشه. مگر اینکه معجزه ای رخ می داد. چون اینجا جای امثال ما نیست. اینجا جولانگاه آدمای سطح پایینیه که حکومت و مراکز قدرت اقتصادی رو می گردونن. و ما همه می شناسیمشون که کیا هستن. همینا هستن که رؤسا و مدیرا رو انتخاب می کنن و درباره زندگی ما همین آدمای بی مسئولیت و بی سواد و متحجر تصمیم می گیرن. مدیرای ارشد مدیرای زیردست رو انتخاب می کنن و خط مشی براشون تعیین می کنن و این مدیرای زیردست به طور مستقیم با سرنوشت و زندگی من بازی می کنن. اگه شانس بیارم و کارم به دستگاه سالم و مدرنی بخوره و مدیران اون سطح بالا و انسان باشن، می تونم به پیشرفت افق های کاری و شخصی خودم امیدوار باشم. و اگه مدیرا از جنس همون آقایون بالادستی باشن (که معمولا هم همینطوره ! ) محکوم به حذف خواهم بود. چون من به ابتذال و سطحی نگری و تبعیض اینها تن نمی دم. هیچ وقت در یه همچین موقعیت هایی وجدان خودم رو به امتیازات اهدایی بالادستی ها نمی فروشم. اینجا همون نقطه جدایی من از خیلی های دیگه است. اینجا نقطه انتخاب اخلاقی بین امتیاز گرفتن و آزادگیه ...

   به نظر من این انتخاب اصلا سخت نیست و من کار بزرگی انجام نمی دم. کسی نیستم که بخوام خودم رو مهم بدونم و به انتخابم افتخار کنم. نه ... این حداقل کاریه که باید انجام داد. قیافه گرفتن حالا دیگه به نظرم کودکانه و خام می آد. این که کار مهمی نیست. این طبیعت منه و حس می کنم اینطوری راحت تر و آزادترم. هممون باید تو زندگی دنبال موقعیت هایی باشیم که در اونها احساس آزادی و راحتی کنیم. جاهایی باشیم که احساس کنیم خودمون هستیم. در کنار کسانی هستیم که دوستشون داریم و برامون مهم هستن و پیش اونها احساس راحتی و آرامش و عمق می کنیم. احساس می کنیم در جایگاه واقعی خودمون هستیم و به هیچ ثروت و مکنتی نیاز نداریم و نفس حضور اونها انگیزه و معنا و دلیل ماست.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 20:40  توسط فرشاد  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

گلوله بد است. ظلم بد است. دروغ بد است. فریب بد است. خودشیفتگی بد است.

عقب ماندگی بد است. زورگویی بد است. سرکوب بد است.

 

و انگار سطرهای تاریخ مبارزه نجیب ترین مردمان زمین برای آزادی را جز با خون نمی توان نوشت.

و چه سنگین است تاوان آزادگی در این خاک سرخ.

 

خدا بزرگ است

دروغ بد است

تفنگ بد است

گلوله بد است


طرح : گلرخ نفیسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 1:48  توسط فرشاد  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چهارشنبه شب تو فینال رم وقتی بارسلون گل دوم رو زد، یه لحظه طبق عادت قدیم که لجباز و یه دنده بودم خواستم تلویزیون رو خاموش کنم و برم سراغ یه کار دیگه تا فوتبال از یادم بره. اما در همون لحظه تصمیم گرفتم بمونم و به دقت تا آخر ماجرا رو دنبال کنم. من واقعاً منچستر رو دوست دارم و با بارسلون هم به خاطر اینکه از قدیم طرفدار رئال بودم، هیچ وقت میونه خوبی نداشتم. حساب کنید اون شب چقدر به من بد گذشت. بارسلون بهترین تیم دنیاست و نمی شه انکار کرد که زیباترین فوتبال دنیا رو بازی می کنه و اتفاقا انگیزه و دلیل کافی هم برای دوست داشتن این تیم وجود داره. از مربی تا تک تک بازیکنا، نیوکمپ بی نظیر، سابقه تاریخی و سیاسی باشگاه، و اینکه این تیم فراتر از یک باشگاه فوتبال، یک هویت برای کاتالانی هاست ... همه اینها بارسلون رو متمایزترین و بزرگ ترین باشگاه حال حاضر دنیا می کنه.

 این احساس احترام و اعتراف به زیبایی بازی بارسلون و بزرگی تیم، به طور ناخودآگاه دلیلی شدن تا بعد از گل دوم و ناامیدیم از قهرمانی منچستر، به جای اینکه قهر کنم، بشینم و باقی ماجرا رو با دقت تماشا کنم. از اون لحظه باز هم فکر به سراغ من اومد و من رو وادار کرد فینال رم رو فراتر از یک مسابقه فوتبال به صورت یه نمایش بسیار انسانی و خلاقانه و زیبا نگاه کنم و همین تصمیم من در اون لحظه باعث شد اتفاقا کلی هم از بازی لذت ببرم. تا آخر هم دیدم. یعنی مراسم اهدای مدال ها، جام قهرمانی و شادی های بعد از دادن جام رو هم دیدم و در تمام اون مدت و حتی بعد از بازی فکر کردم.

 فینال حساس و باشکوه کم ندیدیم. از جام جهانی 90 تا الان رو به خاطر دارم. اما حالا می تونم بعضی جریان ها و دیدگاه ها و فرهنگ ها رو با تماشای یک چنین بازی هایی تحلیل کنم. حالا ما شانس این رو داریم تا خیلی ازفستیوال ها و نمایش های بزرگ دنیا رو درست مثل فوتبال و المپیک دنبال کنیم و چیز یاد بگیریم. فستیوال های هنری از سینما گرفته تا موسیقی، هنرهای تجسمی، هنرهای چندرسانه ای و ... یا خیلی از رویدادهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مهم دنیا که در مرکز توجه مردم و رسانه های همه جای دنیا قرار می گیرن، همه اینها نمونه هایی از این گونه وقایع مهم هستن که در موقعیت معاصر برای همه مردم دنیا تبدیل به یک زبان و یک فرهنگ می شن. هم جذابیت رسانه ای دارن و هم کلّی ایده در لایه ها و زوایای مختلف اونها برای یادگرفتن هست که آدم کنجکاو و اهل تحلیل و نظر می تونه از لابه لای اونها در بیاره. 

 مساله خیلی مهم، زنده بودن این جور نمایش هاست. احساس اینکه همزمان با میلیونها نفر تو دنیا داریم یه جریان مهم رو به طور مستقیم دنبال می کنیم، فوق العاده تاثیرگذاره. خیلی از این نمایش ها به صورت سندهایی تاریخی ثبت می شن و ما می دونیم که داریم یه جریان کم و بیش تاریخی رو همراه با هم به نظاره می شینیم. این ثبت های تاریخی زیبا و خاطره انگیز راز برتری کشورهای توسعه یافته است. به نمایش های ما نگاه کنید ... چقدر لوس و پیش پا افتاده و بدسلیقه هستن ! اینها حافظه جمعی ما رو قراره بسازن ! معلومه که هیچی به هویت جمعی و زیبایی شناسی مردم اضافه نمی کنن. چیزی که بخواد پشتوانه و سرمایه مردم یک کشور و منبع اعتماد به نفس اونها در حضور مردم کشورهای دیگه باشه، باید خیلی بزرگ تر و عمیق تر و زیباتر از این چیزها باشه.

 

جامعه های توسعه یافته و پیشگام امروز، چیزهایی دارن که می تونن اونها رو به بهترین شکل و با افتخار به همه دنیا نشون بدن. اونها متخصصین نابغه ای دارن که می دونن چطور یک نمایش رو طراحی کنن. تیم های بزرگ و زیادی هستن که از ابتدا برای کوچکترین جزئیات طرح و برنامه دارن. اونها می دونن چطور این نمایش رو برای همه مردم دنیا با فرهنگ ها و سلیقه های مختلف "جذاب" به تصویر بکشن. زیبایی شناسی زمانه رو می فهمن و می دونن چه چیزهایی این جشن رو زیباتر و باشکوه تر می کنه.

 

اونها می دونن که این سرمایه گذاری هرچقدر هم سنگین و پر هزینه باشه، چه ارزش و امتیاز فوق العادی ای برای اونها در آینده به همراه میاره. طراحان و سرمایه گذاران و سیاست گذارن این جریان ها با این نبوغ و خلاقیت ، به نمایش خودشون جنبه جهانی میدن. و جدا از عواید سیاسی و اقتصادی فوق العاده این حرکت ها ، نفس زیباتر کردن و شادتر کردن و بالنده تر کردن زندگی مردمی که مخاطب و تاثیرپذیر از وقایع این چنینی هستن، ارزش یگانه این نمایش های بزرگ رو آشکار می کنه. اینها خاطرات و تصاویر زیبای میلیون ها نفر در همه دنیا و بهانه های در کنار هم بودن و جشن گرفتن اونها رو شکل می دن.

 و این نمایش ها که در کنار هم مثل تکه های پازل، تصویر یک جامعه رو در دنیا می سازن، در گذر زمان، ثبت های تاریخی و پشتوانه های اونها برای توسعه بیشتر هستن. اونها بلدن چه طوری سرمایه هاشون رو "ثبت" کنن. این خیلی مهمه. ما این کار رو بلد نیستیم. اگه چیزی هم داریم، بلد نیستیم اون رو به نام خودمون نگه داریم تا سرمایه آیندمون باشه. در جوامع مدرن، ارزش ثبت و نگهداری میراث ها شناخته شده است و رقابت اونها برای نمایش هرچه باشکوه تر این سرمایه ها ، هم به سود مردم و هم دولت ها تموم می شه.

 

به تاریخ فلسفه و حکمت، سیاست، ادبیات، هنر، علوم کلاسیک و صنعت و تکنولوژی همین کشورهای اروپایی که نگاه می کنیم، می بینیم که اونها برای همه این زمینه ها پرونده هایی بی نهایت دقیق و کامل دارن. به طوری که همه دانشمندا و پژوهش گرا می تونن با اعتماد در هر کدوم از این تاریخچه ها تا هر کجا که بخوان دقیق بشن و جستجو کنن. همه چیز طبقه بندی شده و کامله. این درجه از دقت و توجه به جزئیات در هر رشته ای که وارد می شیم، واقعا حیرت انگیزه و احساس احترام و تواضع و ستایش هر آدمی رو که در برابر خرد و برتری های انسان احساس مسئولیت می کنه، بر می انگیزه.

 

و یه مساله مهم درباره این پدیده، دینامیک بودن این پرونده هاست. همه چیز در هر لحظه در حال تبدیل و تکامله. هیچ بانک اطلاعاتی ساکن نیست. همه چیز هر لحظه به روز می شه. همه دائره المعارف ها، source های علوم و همه ثبت های غیر مکتوب و همه بانک داده ها در هر رشته و زمینه ای از فعالیت های انسان، هر لحظه بزرگ تر می شه و هر داده اضافه شده به سرعت سر جای خودش قرار می گیره و طبقه بندی می شه.  واین طوریه که بزرگ شدن این هیولاهای data، هیچ وقت بی نظمی و آشفتگی اونها رو به بار نمی آره. مغزهای متقکر و منطق های برتر همه چیز رو تحت کنترل خودشون دارن و حجم های عظیم اطلاعات رو از حالت داده های خام به جریانهایی هوشمند و پویا از اطلاعات کاربردی و طبقه بندی شده تبدیل می کنن.

 

این، کار دانشجو ها و پژوهش گرها رو سخت می کنه. چون باید مرتب خودشون رو به روز کنن و به جزوه ها و کتاب ها و data base های گذشته بسنده نکنن. هر روز داده های جدید در تمام رشته ها در گوشه و کنار دنیا کشف می شن و مورد برآورد قرار می گیرن. اگه ارزشمند بودند و شایستگی این رو داشتن که به بانک داده ها اضافه بشن، بی درنگ به صورت یه دستاورد ثبت می شن. مکانیزم "کشف و آنالیز" در کشورهای مهم دنیا فوق العاده است. اونها نمی گذارن هیچ دستاوردی از حوزه دید اونها خارج بمونه. همه جا رو خوب می گردن. هیچ استعدادی رو نمی گذارن حروم بشه. اونها به محیط های آکادمیک خیلی خوب نگاه می کنن. سرمایه گذاری های نجومی اونها در این زمینه رو هممون دیدیم و شنیدیم. این محیط رقابتی و پرنشاط هم برای کسی که ایده رو تولید کرده و زندگی شخصی او بی اندازه ارزشمند و مفیده و هم دولت ها و نهادهای مدنی از این محل منتفع می شن. این یه معامله سالم و بالنده است.

 

تو یه چنین فضایی که باندبازی و زیرپا خالی کردن و مافیا های تو در تو وجود ندارن تا فعالیت های اجتماعی رو فاسد کنن، می شه راحت تو هر رشته ای که می خواهیم درس بخونیم و از آینده اقتصادی و اجتماعی خودمون مطمئن باشیم. نه اینکه مثل ایران فقط دکتر یا مهندس بشیم تا خیالمون از این بابت راحت باشه ! در کشورهای مدرن همه رشته ها ارزشمند و مفید هستن و تبعیضی وجود نداره. از نگاه های سنتی و عقب مونده که بعضی رشته ها رو غول میکنن و بعضی دیگه رو تحقیر، خبری نیست. اونها ارزش هر زمینه از دانش رو می دونن و پایه های توسعه پایدار و همه جانبه رو می شناسن. هر دانشجو در هر رشته ای این ضمانت رو داره که اگه خوب کار کنه، هم از نظر اقتصادی تامینه و هم پرستیژ و کلاس اجتماعی قابل اتکایی داره. اون می تونه با افتخار از زمینه کاری خودش بگه و می دونه که دیگران هم ارزش حرفه و تحصیل او رو می فهمن.

 

تو ایران اگه اسم خیلی از رشته ها رو ببری میگن : ها ؟ این که گفتی یعنی چه ؟! بعضی وقت ها به شکل های مختلف تحقیرت می کنن ... نگاه تبعیض آلود بسیار سطح پایینی در بین خیلی از آدمایی که مثلا دانشگاهی هستن وجود داره. بخش مهمی از این تبعیض از موضوع تکراری و کلیشه ای "پول" آب می خوره. یعنی رشته هایی که پول خوبی توشون هست، ارزشمندن و آدم با غرور می تونه همه جا باهاشون پز بده. با اینکه زمانه خیلی عوض شده، اما هنوز هم در ایران اگه دکتر و مهندس و مدیر نباشی، یه جور دیگه ای نگاهت می کنن. از بسیاری از امتیازها محروم هستی و خیلی جاها قدم نگذاری سنگین تره ... چون به طور اتوماتیک از صحنه بازی "حذف" می شی.  و این طوریه که طبقه اجتماعی در این جامعه تعریف می شه !

 

توصیه من به کسانی که می خوان پولدار بشن اینه که اصلا دانشگاه رو ول کنن. از همون اول برن تو یه باشگاه فوتبال و سخت دنبال توپ بدون ! مطمئن باشن که به زودی قراردادهای چند صد میلیون تومنی باهاشون می بندن و اونوقت می تونن به همه کسانی که شرافتمندانه تو این مملکت از صبح تا غروب کار می کنن بخندن. همه چیز در اختیارشونه. خوش تیپ و ورزشکار هم که هستن. دیگه چی از این بالاتر ؟! فکر نکنم مشکل دیگه ای داشته باشن. جذابیت، اعتماد به نفس، پول، شلوغی دور و بر ... چیز دیگه ای هم در دایره آرمان های آدم های پرورش یافته در یک چنین جامعه ای می گنجه ؟!

 

می شه لیست بلند بالایی از تخصص هایی که تو این کشور در حقشون اجحاف شده درست کرد. رشته هایی که وقتی خوب به جامعه نگاه می کنیم اثرات کم توجهی به اونها رو خیلی واضح می بینیم. جامعه ای که تولید فکر نداره. دستاورد فرهنگی هنری قابل اعتنا نداره. رسانه اش این شکلیه که می بینیم. مبارزات انتخاباتیش عوامانه و سطح پایینه. صنعتش به زورِ پول نفت زنده است و فقط مشغول کپی کردنه. آزمون ورودی دانشگاه هاش از همون اول دانشجو رو از درس و تحصیل گریزان می کنه. دانشجوهاش در دوران تحصیل وقتشون به بدترین شکل تلف می شه و بعد از فارغ التحصیلی هم تازه هزارتوی زد و بندها و سفارش ها و باند بازی ها برای استخدام به اونها خوش آمد می گه! اینجا فقط مسئولیت اخلاقی و انسانی نیست که زیر پا گذاشته می شه. بلکه هیولایی به نام پوپولیسم و عوام نگریه که ضربه اصلی رو به روح نسل ما که تازه وارد مناسبات پیچیده زندگی جدی و مستقل شدیم، وارد می کنه.

 

معلومه، در جامعه ای که تک بعدی بار اومده، خیلی چیزها اصلا در معادلات فکری مردم نمی گنجن. اونها خوب یاد گرفتن که چه طوری به چیزایی که براشون مهمه برسن. و بقیه چیزها رو هم اصلا نمی دونن که در دنیا وجود داره یا اهمیتی به اونها نمی دن. ای کاش به همین چیزهایی که می بینن هم شرافتمندانه و با رعایت قواعد بازی می رسیدن.

 

این ها ثبت های تاریخی مملکت ماست.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 3:0  توسط فرشاد  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin