
وای من تندخو نیستم ! این هایی که در مورد خودم نوشتم دیگه خیلی افراطی بود. تازگی هر وقت می خوام از خودم ایراد بگیرم ترمز می برم ! هر کی ندونه فکر می کنه چه موجود ترسناکی هستم. نه ... اینطور نیست. من وقتی می نویسم از واقعیت فاصله می گیرم و وارد یه دنیای فانتزی می شم که به داستان شبیه می شه. من تندخو نیستم. هیچ وقت نزدیکش هم نبودم.
اصلاً من دیگه در این باره از خودم ایراد نمی گیرم. چون می دونم اگه شروع کنم دیگه تا آخر می رم و خودم رو دیکتاتور سنگدل قرن می کنم . مگه آرامش و احترام و مثبت بودن صفت ذاتی ما نیست ؟! مگه مهربانی نیاز به توضیح و توجیه داره ؟ چطور می تونم در برابر اطرافیانم که همشون عزیز هستن، تندی کنم ؟! کسانی که غم هاشون دلم رو کباب می کنه. تندی ؟! من ؟!! من که همش عصبانیتم رو تو خودم ریختم و از گل نازک تر به کسی نگفتم ... تندخو ؟! وای خدا اینا چی بود نصف شبی نوشتم ! من فقط چند بار تو خونه داد زدم. فقط و فقط تو خونه. اون هم با کلمات درست و کاملاْ محترمانه ... هیچ وقت بیرون با هیچ کسی قهر و دشمنی نداشتم و هیچ وقت کوچکترین حرف تندی با کسی رد و بدل نکردم. این طبیعت و تربیت من از کودکی بوده و از این نظر رکورد دارم. چرا همش باید موضوعات تلخ خودساخته رو تفسیر و توجیه کنم ؟! بسه دیگه. به خدا من همیشه همه جا تلاش کردم به همه خوش بگذره و تا اونجایی که در حد و توانم بوده به همه امیدواری و انرژی مثبت بدم. اگه تو این چند سال هم چند بار از این مسیر خارج شدم، عذاب وجدان من رو آزاد نگذاشته. هرچند همیشه معذرت خواهی کردم، اما هزینه هایی به من تحمیل کرده که مثل گذر زمان بازگشت ناپذیر بودن. من هم مثل همه کامل نیستم. ممکنه عصبی شده باشم. اما هیچ وقت بی احترامی نکردم. و گلایه ام از روزگاره که چرا هزار بار خوبی رو ندید و یک بار خطای من رو به چنین مجازاتی پاسخ داد. تو می دونی من چی می گم.
این چیزایی که گاهی در مورد خودم می گم خیلی هاش به خاطر احساس بدیه که نسبت به خودم پیدا کردم. من ریشه های اشتباهات و سختی های این سالها رو در خودم دارم جستجو می کنم و برای همین نوک پیکان انتقادات رو متوجه خودم می دونم. این هم تمرینیه برای اینکه دیگران رو بیخود مقصر به حساب نیارم و به خودم بهتر نگاه کنم و فرافکنی نکنم. برای همین گاهی زیاده روی می کنم و در بیان انتقاداتی که به خودم وارد می دونم، از واقعیت فاصله می گیرم. من هیچ وقت اخلاقم تند نبوده و نخواهد بود. ذات من در برابر تندی و بداخلاقی می ایسته. من دنیا رو طوری دیدم و و خودم رو طوری ساختم تا با همه وجود برای شادی و امید و آرامش برای اطرافیانم و جامعه ای که در اون هستم تلاش کنم و به خودم اجازه ندم بر غمهای عزیزانم غمی اضافه کنم یا رنج هاشون رو ببینم و بی تفاوت باشم.
بگذریم. قصد من از نوشتن این چند خط چیز دیگه ای بود. هر چند این توضیح در مورد نوشته قبلی می تونه مقدمه ای برای حرفهایی باشه که مدتی بود می خواستم مطرح کنم. بگذار از اینجا ادامه بدم. بعد از وقایع این یک ماه در ایران، مردم همه همدیگر رو خیلی بیشتر از قبل دوست دارن. به هم احترام می گذارن. اصلاً یک جور دیگه به هم نگاه می کنن. با یک جور احساس اشتراک، اشتراک در رنج ها و امیدها، با یک جور احساس بزرگی و ستایش نسبت به همدیگه... همه همدرد هستن. این رو عمیقاً در این مدت حس کردم. من از کسانی که در گذشته قبولشون نداشتم، حالا با کمی احساس شرم از قضاوت غلطم با احترام یاد می کنم. چون همه شرافت و آزادگی خودشون رو برای آینده ایران آزاد و متمدن و مدرن، در اوج نجابت و بزرگواری نشون دادن. نشون دادن که چه درک بالایی دارن. چقدر انسانیت و وجدان براشون مهمه و در برابر آینده فرزندان این سرزمین مسئولیت و تعهد دارن.
هر کسی به سهم خودش در این مبارزه انسانی و پاک، نقشش رو ایفا کرده. در راهپیمایی ها جون خودشون رو به خطر انداختن، در این روزهای تاریک امیدها وغم هاشون رو با هم قسمت کردن، به هم دلداری دادن، با هم گریه کردن، فریاد زدن، و شاید گاهی هم در عمق چشم های هم کورسوی امیدی دیدن و لبخند زدن.
این روزها همه با هم مهربون شدن. کسانی که از هم دلگیر بودن، حالا کنار هم می شینن و مدت ها با هم درد دل می کنن. این رو داریم می بینیم. اینها قصه نیست. همه درد مشترکی رو فریاد می زنن. همه با هم در یک جبهه هستن. چون همه دشمن مشترکی داریم. مبارزه ما برای آزادی سرزمینیه که شایسته بهترین هاست . ما لیاقتمون اینی نیست که الان داریم درش زندگی می کنیم. ما برای ساختن آگاهانه زندگی، برای روشنفکر بودن، انسان بودن، برای شرافت و نجابتمون تلاش کردیم و سختی کشیدیم و حالا حق داریم در کشوری زندگی کنیم که بهترین هایی که ما خودمون می خواهیم، برای نمایندگی از مردم به حکومت انتخاب بشن. ما ضرورت آزادی و دموکراسی رو با همه وجود لمس کردیم. روشنفکری، متمدن بودن، مدرن بودن، آزادی و تعامل همه اندیشه ها، هنر، فرهنگ، قلم، شرافت و کرامت انسان، پیشرفت و بالندگی ... همه اینها حقوق مسلم و غیر قابل تردید تک تک ایرانیان آزاده و فرهیخته و نجیبه.
من کوچک بودم. باز هم از همه عقب تر بودم. فرزندان ایران نجیب ترین ها و آزاده ترین ها هستن. ای کاش زودتر با هم آشتی می کردیم و به این باور عمیق می رسیدیم که در ذات ما قهر و کینه نیست. من برای همیشه هرچه بددلی و قهر و تاریکی در دلم نسبت به بچه های ایران بود رو از خاطرم پاک کردم. همه داریم بدی ها رو یک به یک از دل هامون محو می کنیم. رنج این روزها رو از چشمای همه می خونم. تو صداهاشون می شنوم، تو نوشته هاشون، درددل هاشون، بی حوصلگی هاشون، در وجود همه می بینم، می شنوم، حس می کنم. هوای این روزها بوی رنج می ده. اما نسیم ملایمی از افق امید وزیدن گرفته که روزی روزگاری به همین نزدیکی، طوفان بیداری فرزندان نجیب ایران در برابر شب زدگان و دزدان آفتاب آزادی این خاک می شه تا طومار یادگارهای شوم اونها در این سرزمین رو با هرچه از تاریکی و دروغ و عقب موندگی در این خاک به جا گذاشتن، بپیچه و به زباله دان تاریخ بندازه.
و فردای طوفان از گوشه گوشه این خاک گلهایی خواهند رویید که سرخی گلبرگ هاشون رو از عشق، و سبزی برگ هاشون رو از طراوت و امید مردمان دوباره زاده شده این سرزمین به امانت گرفتن. مردمانی که پاکی دل هاشون، زمینه ی این خاک رو به رنگ سپید آراسته می کنه... تا دیگه کسی با زور و تزویر، مردمان ساده و بی آلایش ایران رو به خانه های نا امن ریا و دروغ و نمایش و خرافه دعوت نکنه. تا دیگه کسی برای نان، عشق رو در پستوی خانه نهان نکنه. تا دیگه صدای هنرمند و نویسنده و روشنفکر این مملکت در پشت دیوارهای اتاقش یا پشت میله های زندان یا زیر شلاق اعتراف خفه نشه. تا سرمایه های خدادادی این خاک، به حساب بی کفایتی و دروغ و ریای تاریک دلان به یغما نره. تا حقوق اولیه و مسلم این مردمان شرافتمند در زیر چکمه های تحجر و خرافه پایمال و در لابی های فساد دیکتاتورها مصادره نشه. تا دیگه مردم مجبور نباشن تاوان بی کفایتی و بی مسئولیتی شب کوران رو پرداخت کنن. تا دیگه مجبور نباشن برای مطالبه حقوق به تاراج رفتشون در برابر گلوله های اربابان قدرت بایستن. تا دیگه نبینن اون روزی رو که فرزندان ایران تاوان آزادگیشون را با خون خودشون می پردازن. تا دیگه سطرهای کتاب آزادی ایران رو به رنگ سرخ نبینیم ...
و تا اون روز ما همه با هم و در کنار هم هستیم. تا احساس کنیم رنج ها و دلتنگی هامون، صدای مشترک ماست. تا اشک ها و لبخندهامون معنا و دلیل امیدمون برای فردا و فرداها باشه. تا فریاد رهایی از زندان سطحی نگری و دروغ و تزویر و عقب موندگی در هزارتوهای تنهایی و در پس دیوارهای اتاق هامون در نطفه خاموش نشه. فریاد برای بازیافتن کرامت و آزادگی ...برای عمیق زیستن، شاد زیستن، بالندگی، برای یافتن جایگاه حقیقی اندیشه، قلم و هنر ... اونطور که فرزندان فرهیخته ایران شایسته اش هستن.
و گذار به سوی آزادی و دموکراسی در یک جامعه مدرن و خردورز که تحجر و خرافه و سنت های مقدس مآبانه اما توخالی و بی اصالت در اون جایی ندارن، با حرکت و جنبش فکری قشر فرهیخته و روشنفکر امکان پذیر می شه. این مسالمت آمیز ترین و شایسته ترین راه برای این فرایند گذار خواهد بود. اگه می خواهیم نسل ما و نسل های بعدی در ایران آباد و آزاد زندگی کنن و ببالن، ناگزیر از قدم گذاشتن در این راه هستیم. و با قطعیت باید بگم نباید اجازه بدیم عوام گری و حرکت های توده ای کم مایه به جنبش مدرن و صلح طلب آزادی خواهی در ایران راه پیدا کنن. توده هایی که فقط برتری عددی دارن، اما به دلیل نداشتن پشتوانه فکری و فرهنگی و نداشتن درک و افق فکری مترقی از آینده ایران پیشرفته و آزاد، خواسته و ناخواسته در این حرکت اخلال ایجاد می کنن. و این بر عهده ماست که آگاهی و درک خودمون رو با مطالعه و تفکر و تمرین مسئولیت پذیری اونقدر قوی کنیم تا برتری عددی اونها نتونه خواسته ما رو تحت الشعاع خودش قرار بده و ما خودمون با قدرت سرنوشت این جریان و آینده خودمون و ایران رو در دست بگیریم. تجربه تاریخی رو هرگز نباید از یاد ببریم و بدونیم تا وقتی جنبشی پایگاه و مایه فکری عمیقی نداشته باشه، نمی تونه به اهداف اصیل خودش دست پیدا کنه و ناگزیر به انحراف یا شکست و سرخوردگی کشیده می شه.
ما فردای آزادی ایران رو نه با انفعال و سکوت، که با مسئولیت پذیری و پویایی به انتظار می نشینیم. روزی که دست در دست هم فریاد بزنیم :
"نگاه کن ایران من سبز شده است... سرخی پرچمش زمین خیابان هاست... و مردمش سفیدی انکار خشونتند...
نگاه کن ایران من ... سبز و سفید و سرخ ...
نگاه کن اعتبار ایرانی بودنم پس گرفته شده است. " 1
1. برگرفته از مقاله " اشک را سبز بکش گلرخ" از وبسایت مسعود بهنود
تصویر سازی : گلرخ نفیسی




